سيد محمد باقر برقعى
61
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
پسر فاطمه اين لحظهء مرگ است و وداع * به اميدم كه شوى بلكه تو يك روز عيان اى تو خورشيد امامت ز ره لطف بگير * دست اين ذرّه كه گرديده بسوى تو روان ورد « مصباح » به يادت سخن حافظ بود * « يا رب آن آهوى مشكين به ختن باز رسان » حضور عاطفه كاش مىشد در كمند يار بود * نقطهسان در گردش پرگار بود كاش دلهاى پريشان از خيال * از حضور عاطفه سرشار بود كاش مىشد از ره صدق و خلوص * آشناى عالم اسرار بود دل ز غربت خسته گشته كاشكى * لحظههامان لحظهء ديدار بود ياد باد آن ياورى كز روى لطف * بر دل غمگين ما غمخوار بود دل ز كف داد و سرش بر دار رفت * هركه چون ما عاشق دلدار بود كاشكى « مصباح » با بار گناه * در جنان محشور با ابرار بود شمع دلافروز دبيران همچو كوه استوارند * ز آگاهى حليم و بردبارند ز فضل و دانش و درك و فتوت * تو گوئى مظهر پروردگارند ز قيد جهل و بدبختى و ظلمت * رهائى بشر اميدوارند نهاده در طبق اعمال خود را * خليلآسا مهيا سوى نارند همىسوزند چون شمع دلافروز * چراغ پرفروغ شمع تارند به ملك فضل آنها ناخدايند * به بحر علم درّ شاهوارند پى تأييد آنها سامعى گفت * كه آنان بلبلان شاخسارند